|
|
|
|
آن سوترها "هیچ" بی معناست و شب به پلک زدنی کوتاه و گذرا ... آن جا بی شک تکیه گاهیست که در میان ِ این همه وابسته به خاک پرواز میداند... است که به انتظار ِ زمین برای حضور ِ پاکی و صداقت ِ محض پاسخ میگوید...
پ ن: "بار ِ دیگر؛ چند ماهی برای سامان دادن به آشفتگی هائی به
تنهائیِ خود کوچ میکنم . باز خواهم گشت."
+
مرواريد قادري
خواب شدم و سرآسیمه به
شبهایت زدم افسوس آنقدر بی خواب
شدی که از بام دلت
پریدم و رفتم دود شدم؛ به آغوش ابر
رسیدم و باز باریدن
گرفتم روی شانه های بی
قید تو بر آغاز هراس بر شروع کوچ
کلاغها بر پایکوبی خزان برگ شدم و رقصان ؛ سرخوش فرو ریختم آنگاه که روزها به کم طاقتی لبخند تو بودند میلاد ِ تو آغاز ِ تمام سردیهای
استخوان سوزِ
آغاز شکفتن خزان است آغاز اندوه ِ
برگ آغاز ویرانی ام آغازِ درد و من ناشیانه هر سال بهار می شدم و آمدن می گرفتم! |
|