تبليغاتX
. - سقوط


من

بر جای مانده از یک تاریخ ِ ناکام

 


اوفتاده در کنج و گوشه های تاریک ِ انزوای جهان

،

تسخیر شده از یک اسارت گنگ و بی معنی

،

سراسر هیچ شده

           سراپا یاس و نومیدی...

 

من

 آمده بودم پیش از همه ی آمدن ها

و

"نخواستن" آغاز کرده بودم،

آنگاه که همه کورکورانه، خواستن بودند

 

بر خاک،

خاکی که از آن ِ من است

نظاره میکنم

به سخره گرفتن ِ آمال و آرزوهایم...

سقوط در پست ترین

نقطه های حیوانی

به قهقرا شتافتن ها

استخوان یکدیگر به دندان کشیدن ها؛

رشته های جوانی را از هم گسیختن ها

و انسان را به خاک و جنون کشیدن ها

 

من باخته ام پیش از آغاز نبرد

همان موقع ِ رقم خوردن ویرانی ام به دست دیگران

 

من مرده ام پیش از تولد

بی رستاخیز

 

مرگی که حاصلش عبرتی است که آیندگان نمیگیرند!

 

من نخواستن را آغاز کرده بودم

انگاه که خدا هم "خواستن" بود...

 

این تقدیر من بود!




 پ ن: شاید بخاطر سه سالگی "لبه ی تیغ" (اگرچه مدتی حذفش کرده بودم) و چهار سالگی وبلاگ نویسی هایم!


+ مرواريد قادري |