.
پالتو عبور آستيگماتي ابوعطا دالان مسدس روزهای بی تو اشکها و لبخندها ک آه! گل محرمانه 9th STREET فلان بن هیچکس پیامبر دیوانه احتمالات فصل پنجم سیلوانا یک فنجان چای با خدا من و قوز چراغ مطالعه بیداد نوا مرگ نامه آری بابا در سرزمین عجایب بی غزل و قافیه زنبور گاوي شب رو بايد بي چراغ روشن كرد! گل واژه هایکو ابهامات یک حوا شب-تنها سکانس آخر ايمان فخار mirokio سورئالیست درخت انجیر رانیتیدین archive آرشیو
RSS
من
بر جای مانده از یک تاریخ ِ ناکام
اوفتاده در کنج و گوشه های تاریک ِ انزوای جهان
،
تسخیر شده از یک اسارت گنگ و بی معنی
سراسر هیچ شده
سراپا یاس و نومیدی...
آمده بودم پیش از همه ی آمدن ها
و
"نخواستن" آغاز کرده بودم،
آنگاه که همه کورکورانه، خواستن بودند
بر خاک،
خاکی که از آن ِ من است
نظاره میکنم
به سخره گرفتن ِ آمال و آرزوهایم...
سقوط در پست ترین
نقطه های حیوانی
به قهقرا شتافتن ها
استخوان یکدیگر به دندان کشیدن ها؛
رشته های جوانی را از هم گسیختن ها
و انسان را به خاک و جنون کشیدن ها
من باخته ام پیش از آغاز نبرد
همان موقع ِ رقم خوردن ویرانی ام به دست دیگران
من مرده ام پیش از تولد
بی رستاخیز
مرگی که حاصلش عبرتی است که آیندگان نمیگیرند!
من نخواستن را آغاز کرده بودم
انگاه که خدا هم "خواستن" بود...
این تقدیر من بود!
پ ن: شاید بخاطر سه سالگی "لبه ی تیغ" (اگرچه مدتی حذفش کرده بودم) و چهار سالگی وبلاگ نویسی هایم!