تبليغاتX
. - آخرین شعری که میگویم!



برف، آرام آرام

بر زمین می آید


عابری مانده به ره

"دستها می ساید"

می شتابد که روَد

می شتابد

که به تندی ره خود پی گیرد

"بر عبث می پاید"


و درختان، خشکان

جامه ی برف به تن

شاخ، سوی ِ آسمان

چشم بر این دشت ِ غم

 

و در آن سوترها

تک درختی پیدا

و کلاغی تنها

غم بغل کرده و چشمش بر راه

خودش آن اوج ِ بلند

و درونش در چاه


و در اندیشه ی آن کاشانه

که فرو ریخت ز هم

و دلش چرکین کرد

پر نمودش از غم


آن دگر تایش را

سردی برف گرفت

و چنین تنها شد

غم، جهانش بگرفت


و در این روز سپید

ذره ای بود سیه

و جهان آکنده

از سپیدای سیه

...

برف آرام آرام

بر زمین می آید

در دل ِ من اما

درد و غم می بارد

من چه تنها شده ام

من چه تنهایم

وای

غم تنهائی و غربت بگرفته ست مرا

این سیه فام ِ سپید

چه حریصانه به آغوش کشیده ست مرا!



میم. قاف

یکم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت



پ ن: هستم اما، نه با شعر...(اگر نام ِ اینها شعر باشد البته!)

+ مرواريد قادري |