برف، آرام آرام
بر زمین می آید
عابری مانده به ره
"دستها می ساید"
می شتابد که روَد
می شتابد
که به تندی ره خود پی گیرد
"بر عبث می پاید"
و درختان، خشکان
جامه ی برف به تن
شاخ، سوی ِ آسمان
چشم بر این دشت ِ غم
و در آن سوترها
تک درختی پیدا
و کلاغی تنها
غم بغل کرده و چشمش بر راه
خودش آن اوج ِ بلند
و درونش در چاه
و در اندیشه ی آن کاشانه
که فرو ریخت ز هم
و دلش چرکین کرد
پر نمودش از غم
آن دگر تایش را
سردی برف گرفت
و چنین تنها شد
غم، جهانش بگرفت
و در این روز سپید
ذره ای بود سیه
و جهان آکنده
از سپیدای سیه
...
برف آرام آرام
بر زمین می آید
در دل ِ من اما
درد و غم می بارد
من چه تنها شده ام
من چه تنهایم
وای
غم تنهائی و غربت بگرفته ست مرا
این سیه فام ِ سپید
چه حریصانه به آغوش کشیده ست مرا!
میم. قاف
یکم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت
پ ن: هستم اما، نه با شعر...(اگر نام ِ اینها شعر باشد البته!)