واژگان، سنگ شدند
و فرو غلتیدند
به سراشیبی کتمان،
به عدم
و تفکر خود را،
به هلاکت زده است
و هر آغاز-خطور
رنگ بودن، ماندن
را به خود باخته است
تو به من میگوئی
که بگو
شعر
بگو!
من در این قحطی حرف
من در این فقر ِ بیان
...
کاش میدانستم
...
کاش
می دانستم
که حروفی که زما دزدیدند
در کدامین نقطه
از زبان دگران میگیرند!
...
من چه گویم
که سکوت
پنجه ی شوم
نهاده است به حلق ِ گفتن
آن کدامین شعر است
فارغ از اندیشه،
غرق در بحر سکوت
بی حضور ِ واژه
آمدن میگیرد؟!