|
|
|
|
گزيده هائي از شعر حميد مصدق به استاد پرويز مشكاتيان: تا بارگاه خرد، بارگاه توس در آمد گاه رهائي است و گشايش روكن به عشق وقت ِ نيايش ماهور خورشيد خاوران هاشور ميزند از دور دشت را ترصيع تپه ها شكل تقاطع و تقطيع تپه ها با صوت پرطنين كه درآمد آغاز مي شود و باز مي شود شور ترانه ي دلكش در گوشه هاي نيريز حصار با موج سبزه زار كه ميبرد مرا تا داد -بي كنايه ي بي داد -از اين حصار از سرزمين بلبل و گل تا بركه هاي رويش نيلوفران راز در تار و پود من شوق پرش -شجاعت پرواز پر باز ميكنند با من چه مايه ها كه از آواز همراهيان من همه پرواز ميكنند ... *** كاش ميتوانستم شعري بگويمت. پاي هنرت كه به ميان بيايد، زبان قاصر ميشود، شعرها نگفتني و واژه ها عاجز و درمانده. چقدر دوست ميداشتمت. چقدر دوست ميدارمت... امشب مرا سخت به سوگ ِ خود نشانده اي. و چقدر زود آمد، رفتنت... هميشه زمزمه ي ريزش و لغزش مضرابهايت با من هست. هميشه خواهم نواخت و هزاران باره خواهم شنيد آن نوائي كه از تو برجاست.
+
مرواريد قادري
به آن شعري كه هنوز بر انديشه ام نگذشته: نگاهم مي خزد آهسته راهِ خويش ميگيرد و در آن سوي اشك آلوده، بغضين پرده ي چشمم هواي كوچ ميگيرد ... نگاهم سركش و سيلي زنان بر پيكر اجسام مي افتد و ذهنم در پي اش آشفته بر دوار مي افتد ... تفكر را پر از ديوانگي؛ عاصي نگاهم را به خود وا ميگذارم چشم ِ من بر راه ِ دوري مانده امشب وعده ي آغاز ِ يك "شعر" ِ سراسر روشني شايد رداي يك تحقق را به تن پوشد ... من امشب چشم بر پيوسته رقص ِ دلفريب ِ واژگان دارم و اميدِ خطور ِ شعر نابي را به دل دارم و شوق ِ يك درخشش از حضور ِ ناب يك احساس روشن را به سر دارم ... من امشب چشم بر راهم به راهي مملو از تعبير ِ آگاهي و آزادي ... من امشب چشم بر راهم و اميد خطور ِ شعر نابي را به دل دارم ... بيست و دوم شهريور هشتاد و هشت پي نوشت: از اين پس با نام ِ كاملم مي نويسم.
فراموشی سیه فام و کبود آکنده از درد و ملالت سایه می اندازدم، امشب گذر خواهم نمود از سادگیها خوب دیدن ها گذر خواهم نمود از مهربانی ها ... من امشب عزم رفتن کرده ام آری! من امشب سر به پا رنگ عبور از خویش را دارم! ... به من بنگر سرشتم از عبور و دور بودن ها به من بنگر در این آشفته، غمگین واپسین دمها ... در این شهریور ِ غمگین ِ دل فرسا من امشب آب میگردم میان ِ داغی نسیان میان هیبت فقدان ... دو صد نفرین به خاموشی، فراموشی، گذر کردن، سفر کردن و خود را دست ِ تاریکی رها کردن ... من امشب سر به پا رنگ ِ عبور از خویش را دارم من امشب سر به پا رنگ ِ گریز از مهر را دارم ... به من بنگر تکانی ده دو دست ِ آشنایت را! به من بنگر نشانم ده حزین لبخند ِ خوبت را که تصویر ِ تو، جام ِ آب و آیینه و یک دل، فارغ از کینه ره آوردم به خویش ِ دیگرم باشد!
دهم شهریورماه هشتاد و هشت
زمین غلتیده در سرما فغان از هر طرف برپا درختان شاخها خشکان و قامت از پی بی رحمی طوفان چنان لرزان که هر لحظه شکستن را تداعی میکند آسان
صدای زوزه ی گرگان به جام ِ گوش میریزد و خواب از چشم میگیرد و شهر از بیم و نومیدی هزاران بار میمیرد ... زمین غلتیده در سرما و طوفان خشم آگین است و چشم مردمان ِ شهر از تشویش لبریز است و سرما آه این سرما چنان سوزانده مغز استخوان ِ آدمی کاو را به رخسارش دگر رنگ و نشان زنده گی را درنمی یابی ... تمام هیزمان از پیش سوزانده تمام خشک چوبان خیس از بوران دگر، امّید ِ گرما دادن خانه میان ذهنها مرده ... زمین غلتیده در سرما فغان از هر طرف برپا صدای زوزه ی گرگان صدای مرگ می آید و با تقدیر جنگیدن ز انسان بر نمی آید!
به من گو چاره اینک را به من گو راه رفتن را که من ماندن که من مردن که من تسلیم گشتن را نمیدانم به من گو راه ِ رفتن را که در کنج ِ اسارت مرده گی کردن نمیدانم به من گو راه ِ آزادی که من جز این دگر چیزی نمیخواهم
هفتم شهریور ماه هشتاد و هشت
این شعر فوق العاده را در ادامه ی مطلب بخوانید. اجرای این شعر را توسط دکتر علی صاحبی میتوانید از اینجا دانلود کنید. ادامه مطلب
+
مرواريد قادري
استاد عباس معروفی ِ عزیز در "حضور خلوت انس" در پاسخ به یکی از کامنتها از بلاگر ها دعوت کرده اند که شعر "عقاب"ِ استاد خانلری را در وبلاگهایشان بگذارند که به احتمال زیاد این دعوت در پستی جداگانه در سایت ایشان علنی تر خواهد شد. با پی گیری هایی که انجام شده است، قرار است همه ی بلاگر ها و از جمله خود استاد معروفی ِ عزیز روز پنجشنبه، پنجم شهریور ماه، شعر عقاب را در وبلاگهایشان بگذارند. لطفا شما هم به هر طریقی که میتوانید اطلاع رسانی کنید. --------------
عبور
گذر کن از من و بر خویش بگذارم!
میان غربتی مبهم مرا بر نقطه ی دوری ز خود بر خویش بگذارم!
مرا آنجا که رنگی از تو و بی مهری ات بر چهره ی سرد ِ زمانش نیست بگذارم و عزم رفتن از ایام تلخم کن مرا بگذار و قصد ِ کوچ از من کن مرا تنها رهایم کن رهایم کن ... دلم آن روز میخواهد که فارغ باشم از آن لحظه ی شوم "گریز ِ تو" دلم آن روز می خواهد که "رفتن" آمده باشد جهان آکنده از هجرت سرشک دیده ی عبرت ... دلم آن لحظه میخواهد که غوطه ور شوم در حسرت ِ بودن امید ِ آمدن-ماندن نه رفتن-نی سفر کردن نه از من از من ِ تنها گذر کردن ... مرا تنها رهایم کن و عزم ِ کوچ از من کن! گذر کن از من و چشم تَرم من خویش میدانم که با آشفتگی هایم چگونه انس میگیرم ... مرا تنها رهایم کن
یکم شهریور ماه هشتاد و هشت |
|