این حسی که شبیه مزه ی آویشن، موقع ِ دل آشوبه یا دل پیچه است، این حس ِ همینقدر تلخ و سوزاننده و ناگزیر، دست روی نبض ِ زمان گذاشته، دنیا را آورده توی همین ساعت ِ روبرو، روی پنج بعد از ظهر، مچاله کرده.

گوئی آینده را یکبار در گذشته های خیلی خیلی دور زندگی کرده باشم و حالا، بعد از گذشت ِ یک عمر دراز، از ذهنم محو شده باشد. تنها تعفن لاشه اش را با خودم اینطرف و انطرف می برم.

آدمی با این ویژگی ها، که جهان اش، مزه ی آویشن ِ تلخ و تند می دهد و با زور ِ قند و آب، دنیا را به خودش می خوراند، قهرمان ِ داستانی ست که این روزها می نویسم.

یک نوع همزاد پنداری ِ عجیب و عمیق، بین نویسنده و قهرمان داستان شکل گرفته و هر چه پیش تر می روم، هیچکاره تر می شوم. خودشان می بُرند و می دوزند و همین.

+ مرواريد قادري

اتفاق ، آسیمه سر افتاد

و راوی

تا همیشه، "سکوت" گفت

...

+ مرواريد قادري