یا دست کم حادثه ای مخوف در داستان فیلمش
اتفاق افتاده باشد زل میزند
...
نور غلیظ ِ آن جعبه ی لعنتی
با آن صدای موحشش
چشمم را به شدت
می آزارد
...
نه میشود خوابید
نه کتاب خواند!
(همین دو کار را که بیشتر ندارم!)
تقلا میکنم
بلند بلند میخوانم. واژه ها را از دهان تا گوش
می پراکنم
...
هنوز به سکون عادت نکرده
دوبارهبر میخیزد
...
این سو و آن سو میرود
کش دار و غلیظ
...
...
صدای آن جعبه ی مسخره اش
رو به
هوار میگذارد
ثانیه به ثانیه بیشتر
تکان دهنده تر!
و صدای شلیکی در هوا می پیچد...
میان پنجره ی او تا پنجره ی من
نزدیک میشود
رو به هوار میگذارد
ثانیه به ثانیه
تکان دهنده تر!
*** *** ***
سایه کش می آید
گوئی از پنجره ی رو به من
دور می شود
و کوتاه
...
کتاب در دست
بین دیوار های اتاق پراکنده میشود
ساعت یکبار
دوبار
سه بار میزند
و سایه همچنان
به این سو و آن سو میرود
گاه از نظر
محو
...
به گمانم
دراز کش
کتاب میخواند
!
واژه های کتاب را فریاد میکند...
یکریز
سرسام آور
...
نه میشود خوابید
نه نترسید!
...
قهرمان فیلم فریاد میزند
صدایش را بیشتر میکنم
...
اما
کوچه پر از فریاد میشود
فریادی آکنده از خشم
سایه صدایش اوج میگیرد
واژه ها را با آن صدای کوبنده و خسته اش
از پنجره ی اتاق لعنتی ِ نیمه روشنش
به پنجره ام میفرستد
:
جهان فقط یک صدا میشود. صدائی که از دهان او خارج میشود و
همه چیز را ساکت و کر میکند:
"با
این همه، هیچکدام از اطمینان ها و یقینهایش به تار موی زنی نمی ارزید. او حتی
مطمئن نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی میکرد. باشد، من دست خالی
مینمودم!اما از خودم مطمئن بودم. مطمئن از همه چیز. مطمئنتر از آنچه او بود، مطمئن
از زندگیم و از این مرگی که فرا می رسید. بله تنها همین ها را داشتم ولی دست کم
این حقیقت را به همان اندازه در اختیار داشتمکه آن مرا در اختیار داشت. من بر حق بودم، هنوز بر حقبر حق بودم!بودم. همیشه1 "
***
پیر زن خرفتی
با چراغ های نیمه روشن و خاموشش
به این سو و آن سو میرود
...
دلش آرام ندارد
...
انگار ترسی از تنهائی
یا چیزی دیگر
موذیانه در آغوشش کشیده باشد
...
به این سو و آن سو میرود
آرام و بد لنگ میزند
...
*** *** ***
هنوز قهرمان فیلم ِ مسخره اش دارد تقلا
میکند!
نعش کش آورده اند...
سایه ی اتاق ِ روبرو را دارند میبرند...
1: از "بیگانه" ی کامو
پی نوشت 1: خشم میشوم و از جهان میگذرم...
این بازی ِ مسخره تا کجا؟ خدا میداند. خدا؟ میداند؟
هستم. همین دور و بر ها. هر روز هستم و میخوانمتان...
پی نوشت 2: اگر هنوز وبلاگم ایراد دارد خبرم کنید( گرچه حوصله ی تعویض جا و ویرایش و
این حرفها را دیگر ندارم)