آسمان،
سرخ و سیاه
نا ندارد که به خون گریه
کند
ابر
سنگین و تر است
و در این بغض ِ عمیق
نتواند که ز غم شکوه
کند
لاله
ها غرقه به خون
عقل در بند ِ جنون
و سکوتی سنگین
شهر را آکنده است...
شب فروریخته زلف
به گریبان ِ جهان
و ربوده ست ز ظلم
ز ستم
بند و عنان
و
زمین وامانده ست
ز به خود چرخیدن
بس که از بی شرمی
بشنیدن، دیدن!
***
و
من امروز در این ظلمت سرد
چشم امید به جائی دارم
که در آن نقطه ی هر چند بعید
مردی از دور، پر
از عشق و نوید
سوی من می آید
گ ا م برمیدارد...
سوی ما می آید!
میم. قاف
بیست و پنجم تیرماه هشتاد و هشت