"...مرد بياباني هميشه با
سايه اش زندگي ميكند. هر جا مي رود سايه اش را سمت راستش دارد، يا چپش. هر جا ميرود يا
به دنبال سايه اش مي رود يا سايه اش را به
دنبال مي كشاند. تنها يك لحظه، فقط يك لحظه بي سايه
مي شود: عدلظهر!
وقتي تيغ آفتاب درست به فرق سر ميكوبد. تازه
در اين لحظه هم تنها نيست. مرد بياباني تنها ثروتش سايه
ي اوست. مينشيند، با او مي نشيند. مي ايستد،
با او مي ايستد. صبح كه مي شود عظمتِ او را امتداد
ميدهد تا مغرب ِ جهان. عصر كه مي شود غروب ِ او را امتداد
ميدهد تا مشرق ِ جهان. چه كسي اين همه وفادار است؟ اين چنين رفيقي را تيغ ِ آفتاب كه به فرق سر بكوبد رهاش ميكني بسوزد؟ ميبيني هي مچاله
مي شود در خود. ميبيني به پات مي افتد. راه ميدهي از زير ناخن پاها نشت كند
در تو. طبيعتت شده كه اين كمترين كار توست در
قابل ِ او. خوب كه با قالب ِ تنت در تو نشست تيغ ِآفتاب هزيمت كرده است. پس آرام آرام از زير ناخن
پاها خودش را ميكشد بيرون. اما اگر نكشيد؟!
...
من
حق ندارم به كسي بگويم كه اگر دائم با خودم مي جنگم،
كه اگر هماره بر خلاف ِ مصلحت ِخويش عمل ميكنم، از اين روست كه من خودم نيستم. كه اين لگد
ها كه دايم به بخت ِ خويش ميزنم لگدهائي است كه دارم به سايه
ام مي زنم. سايه اي كه مرا بيرون كرده و سالهاست
غاصبانه به جاي من نشسته است..."
رضا
قاسمي- همنوائي شبانه ي اركستر چوبها
پ ن:
آغاز بيست سالگي! چه كابوس نكبت باري، چه تلنگر ِ وحشيانه ايست؛ بيست سال مرده گي،
در هجوم سايه ها. بيست سال انتظار ِ تيغ ِ آفتاب ِعدل ِ ظهر!