|
|
|
|
و بی مخاطب:
چائی اش را فوت میکند، بین خوردن و نخوردن برایم یک چیزهائی را تعریف می کند، بیشتر از حرفهایش به نگاهش، به حالاتی که این داستان ِ لابد تکراری که جز من برای چند نفر دیگر هم همینطوری، بی هیچ تغییری تعریفش کرده باشد گوش میکنم. خودم هم همینطور هستم. یک اتفاق را یا نمی توانم تعریف کنم یا اگر توانستم و شد فقط یک جور بلدم. بار دوم هیچ چیز دیگری نمی توانم کم یا زیاد کنم. نمیتوانم یک جور ِ با آب و تاب تری تعریفش کنم. همه چیز را انگار که بخواهم خبری را که از رادیو شنیده ام یا تیتر روزنامه بوده باشد، روایت کنم، میگویم. و نوشتنم هم...نمیدانم. قریب به یقین نمی تواند توفیر داشته باشد. می بینم که لبهایش را تکان می دهد، بین چند پاراگراف حرفی که بیرون می ریزد، دو سه تا واژه را می شنوم. واژه هائی که به خودم و زندگی خودم ربط داشته باشد. بقیه اش را بیرون نیامده، همانجا فراموش میکنم. چقدر حرفهائی که ناشنیده فراموش کرده ام. چقدر آدمهائی که در همان لحظه ای که باهاشان گپ می زدم یا چائی و بستنی میخوردم، دفن کرده ام و چقدر راههائی که نرفته به مقصد بردمشان. حالا که فکر میکنم باید آدم ِ پیچیده تری باشم که این همه ناکامی و فراموشی و ناتمام ِ تمام کرده دارم. باد، پائیز را از پنجره هل می دهد، حواسم به هم می ریزد: میخواهم خودم را در مسیر روایتش بیندازم و نمی شود. نمی دانم آدم ها چطور نمی فهمند که نباید برای من چیزهای طولانی را تعریف کنند. چطور باید حالی شان کنم از هر داستانی که می گویند، روی هم سه جمله اش را شنیده ام و بقیه اش بین دهان ها و گوشم مانده، معلق می زند. حرف باید "صاحاب" داشته باشد. از یک جائی شروع و به یک جای دیگری ختم شود. دیگران لابد براشان اهمیت ندارد. شاید خودم هم که کم حرف می زنم برای همین باشد. نمی خواهم حرفهایم بی پدر و مادر شوند. پیش خودم لااقل مال ِ خودم هستند. نمی خواهم سگ دو بزنند که به یک جائی برسند و نرسند و من هی دست و پا بزنم، با حرکت دست و اشاره و تلفظ های با آب و تاب یک جوری تفهیمشان کنم. اینطور که نمی شود. باید صاحبش پیدا شود، درست و حسابی، شبیه حرفهای اصیل، تحویلشان بدهم. بلند می شوم. به نوشته ای می روم که با اتفاقات هرگز نیفتاده، می آید. هنوز لبهایش تکان می خورد و من نمی شنوم. گوشهایم فی البداهه از سر عادت شنیده هایش را ، فراموش میکنند، پاهایم پله ها را که دو تا یکی بین آمدن و دویدن ترک میکنم، به فراموشی می گذارند. فکرم، محتاط، به لبهایی دست میزند که حالا شاید پشت سرم هیاهو میکند و من رفته ام که از حرفها، همان یک از هزار را هم مردود کرده باشم. به لبهائی که چند لحظه زمان باقی ست تا میان ِ مرگ نارنجی برگهای پیاده رو، در عصر ِ اندوه زده ی خیابان، هرگز ندیده باشم...
شهریور نود- همدان
+
مرواريد قادري
***
حوصله ی ساعت از شب سر ریز شده، از سه رفته، رنگ ِ نور بی رمقی از خانه ی آدم ِ شب زده ی بغل دستی، روی آن می پاشد، مردمکهایم روی دیوار می ماسد، به فلاکت می افتد، فکرم میان دور و نزدیک دست و پا می زند و قیژ قیژ زندگی، حرف رکیکی می شود، به گوش بودنم می ریزد. فاجعه آرام آرام به شب هایم چکه میکند و از آن لحظه به بعد، تراژدی به جای "من" روایت میکند.
***
نمی شود گفت این واقعه که هر شب راس ساعات مشخصی آرام آرام به خواب زدگی هایم تزریق می شود را می شود نادیده گرفت. "نادیده انگاری" چیزی نیست که بشود باشد. بعضی ها به آن "هست" بخشیده اند و مجابش می کنند که باشد. نیست. نمی شود که باشد. من اما که آن بعضی ها نیستم. من "بعضی" های لعنتی تری هستم. برای من هر واقعه ای، یک طور دیگری برای بار دوم یا چندم باز اتفاق می افتد. هیچ چیز یکبار نیست. هیچ چیز تمام نمی شود، فراموش نمی شود. نوشتنم هم همینطوری شروع شد، یکبار و دوبار و صدبار نبود. همیشه هست. همیشه تکرار می شود. ملهم از آن لحظه های ظالمانه ی تراژیک . سایه ی آن دیوار نکبت بار هیچ موقع در زمان حل نمی شود. کابوس ِ نیست و هست و کودکی و جوانی و پیری ست. برگه های یادداشتم همه، ابتدا به ساکن، همان را برایم تداعی میکنند. مغروق ِ یکدستی ِ کشنده، پر از محض ِ یکنواخت. همین که دستم به نوشتن می رود، ذهنم به قیژ قیژ می افتد. معلق می زنم بین دور و نزدیک. تمام نمی شود که نمی شود و آخرش، یک بهم ریختگی ِ نامفهوم روی کاغذ میماند. بی ثبات. بی هیچ ردی از یک نواختی ِ اول. این من نیستم که این ها را می گویم، همان لحظه های ست که تراژدی دارد بجایَ "م" حکمرانی میکند و بود ِ هر وقوع دیگری را می بلعد. مرا دستخوش ِ یک تلخ کامی ابدی می کنند که اسمش، شعر است. نوشتن است. من است. یک قاب گرفتگی ِ رکیک، لگد مال ِ بی رمقی ِ روشنی، آویزان از دیوارهای تار ِ شب زده ی جهان...
نُه شهریور نود-همدان
+
مرواريد قادري
|
|