از این اتفاقات زیاد می افتد دکتر. برای خودم، خود ِ من، نه یکبار، بارها پیش آمده کسی با اسلحه، با هفت تیر، تهدیدم کرده باشد به مرگ و درست قبل از آنکه گلوله را شلیک کرده باشد، مغزم از هم پاشیده و در دم مرده ام. شما اینها را باور نمی کنید، چون مرگ شما جور دیگری اتفاق می افتد یا لااقل فکر میکنید که اینطور است. من اما به این چیزها زیاد فکر میکنم. دلایلی دارم که اثبات میکند راست می گویم. همین زندگی خودتان، بله شما دکتر، زندگی خودتان را در نظر بگیرید. یک روزتان را با همسرتان مرور کنید؛ کافی ست ناخودآگاهتان بی اطلاع خودتان، چیزی را بخواهد بگوید و قبل از آنکه از دهانتان پریده باشد، او شنیده باشد و لابد دعوا شده. می شود دیگر. نمی شود؟ نشده؟

چرا باور نمیکنید؟ دارم می گویم اتفاق افتاده. برای خودم، خود خودم. کسی یکبار آمده بود توی اتاق خوابم با اسلحه، با هفت تیر، تهدیدم میکرد. می خواست مرا بکشد، گلوله را شلیک نکرده بود، ولی می دیدم اش، لبهاش خشک شده بود رنگ و رویش گچ، مات و مبهوت به خون روی دیوار ها زل زده بود. شبیه خودم بود. می دیدم اش اما مرده بودم و او حیرت زده، مرا می پائید. پلک هم نمی زد

دکتر من خودم را، یعنی او را قبلا یک جائی دیده بودم.

آن روی سگم را بالا نیاورید، بگذارید حرفم را بزنم

 دور میز قمار، روبرویم...مدام می گفت بباز، بباز...و من نمیدانم چرا گوش میکردم و می باختم. شاید نگفته بود، ناخودآگاهش داشت می گفت و من شنیده بودم. شاید هم ناخودآگاه ِ من بود که به او می گفت ببر، آن یکی را رو کن...از سر همین کنجکاوی همیشه بازی کردم و همیشه هم باختم. برگ برنده نمی دانم دست ِ

...

دکتر من دیوانه نیستم. راست می گویم. شاهد...ندارم ولی دلایل محکمی دارم. برگ برنده نمی دانم دست ِ کداممان بود اما ناخودآگاه من به او می گفت رو کن، یا ناخود آگاه او به من، که رو نکن..

زنم؟ چه ربطی به او دارد؟

بخاطر اعتیادم به قمار بود که رفت. اعتیاد را او می گفت. من بجایش، کنجکاوی را توضیح میدادم برایش، او نمی فهمید. من به قمار معتاد نبودم اما. اشتباه می کرد.

آقای محترم آستینم را ول کن، بگذار حرف بزنم.

من دیوانه نیستم. فقط این ظرافت ها را نمی فهمم. زهره یک چیز را راست گفت، آن اوایل اینها را می گفت که حرفهای عاشقانه می زدیم. می گفت یک جورهائی شبیه باتلاق شده ام و زمان را در خودم می بلعم. اما عاشقانه هایش خیلی زود تمام شد. حتی باتلاق هم نبودَ...

آقای دکتر هر جور بدبینانه هم حساب کنید من دیوانه نیستـم. شما مگر دکتر نیستید؟ فرق اینها را چطور...؟

من..

 

من خوب ام

فقط

فقط کمی "حال" ام...

"حال ام" درد میکند

و

گذشته ام

و

آینده ام

                                                                                                                                                           

...

 

 

 

از "شلوغ کاری ِ سایه ها- یک"

مهر نود-همدان

 

+ مرواريد قادري