|
|
|
|
برای من ماه ناب ترین چیز
دنیاست! اما بارها و بار
ها با خود اندیشیده ام که اگر زمین هزاران
بار تند تر
بچرخد وشب هزاران بار
بیشتر تکرار شود و حضور ماه
هزار برابر شود... ماه هم تکراری
می شود آری ... بار
ها و بارها با خود این را اندیشیده ام و دانسته ام که اما تکرار تو بی معناست...
+
مرواريد قادري
دور تر ها من آبی آسمان بودم آزاد و عمیق بی درد و وسیع و امروز فقط یک فریب خورده ی ماتم یک درد نگفتنی یک خط خوردگی سیاه که تکرار می شود زیر ضربه های نا جوانمردانه ی قلم تیره رنگ تو نا معلوم نا خوانا یک واژه که دارد به خود می پیچد از دردِ دور افتادگی و "ا ن ف ص ا ل" حرفهایش امروز فقط یک مشت در هم رفتگی ام یک عالمه خالی از اینجا تا عمق آسمان آه ... جمله ام بی "من" شده است جای من خالیِ خالیست!
+
مرواريد قادري
اینجا که خورشید
طلوع کردن نمی داند و موجها بی خروشند اینجا که نقاب به صورتهای چراغ بدست میروند و دور میشوند و محو؛ لاله خون
می گرید و دستها رو به آسمان خشکیده اند / اینجا که شاخه های گندم طلا نشده می شکنند ؛ سایه های تکیده می آیند و میروند. بی بیان بی هدف ساکت و خام / اینجا که دل ها بی تپشند و شبها پر کابوس؛ منجمدان ناكامي را تنفس میکنند و شهر پر شده است از عدم؛ از خالی و تهی / آسمان خشمگینانه تازیانه می زند و ابر ها بی رحمانه نمی بارند دل ها تنگند و لبها خشکیده ی بیان دیوار ها هجوم می آورند و سکون شلاق میزند / اینجا که مردمان لبریزند از پست تر از روزمرگی؛ ضجه های خاموش دارد نگاه خدا را خوابزده میکند / آه... / درختان هم میوه ی نفرت میدهند / آری / اینجا بهار رغبت آمدن ندارد |
|