اینجا که خورشید
طلوع کردن نمی داند
و
موجها بی خروشند
اینجا که نقاب به صورتهای چراغ بدست
میروند
و دور میشوند
و
محو؛
لاله خون
می گرید
و
دستها
رو به آسمان خشکیده اند
/
اینجا که
شاخه های گندم
طلا نشده
می شکنند ؛
سایه های تکیده
می آیند
و میروند.
بی بیان
بی هدف
ساکت
و
خام
/
اینجا که دل ها بی تپشند
و
شبها پر کابوس؛
منجمدان
ناكامي را
تنفس میکنند
و
شهر پر شده است
از عدم؛
از خالی و تهی
/
آسمان خشمگینانه تازیانه می زند
و ابر ها
بی رحمانه نمی بارند
دل ها تنگند
و
لبها
خشکیده ی بیان
دیوار ها
هجوم می آورند
و
سکون
شلاق میزند
/
اینجا که مردمان
لبریزند
از
پست تر از
روزمرگی؛
ضجه های
خاموش
دارد
نگاه خدا را خوابزده میکند
/
آه...
/
درختان
هم
میوه ی نفرت میدهند
/
آری
/
اینجا
بهار
رغبت آمدن ندارد