اینجا که خورشید طلوع کردن نمی داند

و

موجها بی خروشند

اینجا که نقاب به صورتهای چراغ بدست

میروند

و دور میشوند

و

محو؛

لاله خون می گرید

و

دستها

رو به آسمان خشکیده اند

/

اینجا که

شاخه های گندم

طلا نشده

می شکنند ؛

سایه های تکیده

می آیند

و میروند.

بی بیان

بی هدف

ساکت

و

خام

/

اینجا که دل ها بی تپشند

و

شبها پر کابوس؛

منجمدان

ناكامي را

تنفس میکنند

و

شهر پر شده است

از عدم؛

از خالی و تهی

/

 

آسمان خشمگینانه تازیانه می زند

و ابر ها

بی رحمانه نمی بارند

دل ها تنگند

و

لبها

 خشکیده ی بیان

دیوار ها

هجوم می آورند

و

سکون

شلاق میزند

/

اینجا که مردمان

لبریزند

از

پست تر از

روزمرگی؛

ضجه های

خاموش

دارد

نگاه خدا را خوابزده میکند

/

آه...

/

درختان

هم

میوه ی نفرت میدهند

/

آری

/

اینجا

بهار

رغبت آمدن ندارد

 

+ مرواريد قادري |