|
|
|
|
اینجا درست روی شاهرگ ِ شب، هنوز زمستان است. برف می بارد و دنیای آن سوی پنجره، سیاه و سفید است. یک پانتومیم ِ سوت و کور، با بازی ِ امتداد خیابان و سر سنگینی درخت. این جا پر از لحن نقش های هولناک، پر از لحظه های محتوم ِ پایانی ست. پر از هم آغوشی ِ دست و جیب، پر از نفس ِ منجمد، پر از خودنمائی ِ دود... یک تلفیق ِ سرد و صامت از رنگ های نگاه من و شب که خدا ناشیانه روی بوم پاشیده و دارد بی امضا و تاریخ، برف میخورد...
+
مرواريد قادري
|
|