|
|
|
|
دور تر ها من آبی آسمان بودم آزاد و عمیق بی درد و وسیع و امروز فقط یک فریب خورده ی ماتم یک درد نگفتنی یک خط خوردگی سیاه که تکرار می شود زیر ضربه های نا جوانمردانه ی قلم تیره رنگ تو نا معلوم نا خوانا یک واژه که دارد به خود می پیچد از دردِ دور افتادگی و "ا ن ف ص ا ل" حرفهایش امروز فقط یک مشت در هم رفتگی ام یک عالمه خالی از اینجا تا عمق آسمان آه ... جمله ام بی "من" شده است جای من خالیِ خالیست!
+
مرواريد قادري
|
|