شبی ظلمانی و ساکت
به کامم زهر
تلخ ِ درد می پاشد
ز هر سو ضجه ای برپا
ولی تقدیر بر
هر جا،
سکوتی موحش و بدرنگ می پاشد
تبر سر را ز هر سروی
چه بی رحمانه می
گیرد
و انسان در چنین رنجی
به هر لحظه هزاران
بار میمیرد
نه کس را ذوق بودن، زندگی کردن
نه حتی مرده ای را مردگی کردن
زمان، سیلی زنان، عاصی
به آن تازان و سرکش
اسب ِ خود
میتازد
و در ره
می اندازد
هر آنکس را که
میخواهد
نمیخواهد
به زیر سم اسب وحشی اش
بر خاک و
خون اما
...
نمیدانم – دگر چیزی نمیدانم
دگر از درد بیزارم
و از ماندن
گریزانم
دلم امید میخواهد
هوای تازه
میخواهد
دلم رفتن،
سفر کردن
و کوچ از خویش
میخواهد!
میم. قاف
پانزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت