کافه ای باید باشد و نیست. بروی روبری تنهائی هایت بنشینی و چشم چرانی کنی. چشم چرانی کنی به همه هرزگی های روزمرگی هات. همانجا، هفت تیرش را بکشد بیرون، تف کند توی صورتت، گلوله ها را یکی پشت دیگری خالی کند توی سرت. هفت تا را خالی کند و نمیری. هفت تا بشود هزار تا و تمام نشود. مثل ساعت پنج بعد از ظهر که هیچ موقع تمام نمیشود. هیچ موقع نمی رود. همانجا ماتت زده باشد و او کورمال تقلا کند که بمیری و نشود و تو، ابلهانه خود ِزمان شوی که عقربه را بکَنی، که برود و نرود. که دیگر مقطعی از زمان نیست، فراتر رفته. از واقعیت عمیق تر شده، یقه ات را چسبیده، چاقو روی شاهرگت گذاشته. همه چیزت را پایمال کرده. حالا تو بخواهی حرف حساب بزنی!

هر بار نمرده تر از قبل. کفرش را در بیاوری و از رو نرود. بعد آخرش حق به جانب تو را حتی بی خودش، بی تنهائی، پر از هیچ –یا درست تر، پر هیچ تر-ول کند برود. و زل بزنی به شکل دود ِ دهان های آدم های کافه ای...

***

کافه ای باید باشد که نشسته باشی روبروی چیزی که نیست. روبروی غیبت تنهائی و حرفها بزنی. بخواهی چیزی را برایش تفهیم کنی که نیست، که بودنش معنی ندارد. هر کس و هر چیز را بهانه کنی، ذهن خودت را نشانه بروی و خالی کنی. یکی....هزار تا... همیشه شلیک کنی. همیشه خودت را بمیرانی و بمانی. بگوئی درست می شود و نشود. بعد پوزخند بزنی به این "درست" که هیچ ربطی به دنیا ندارد. بزنی بیرون. از کافه. از خودت...از روبروی ِ حتی بی هیچ. راه بیفتی میان خیابان ها. چشم چرانی کنی به دغدغه و او به تو...و این پنج را هزار ساعت بشماری و پنج بماند و پنج تر شود!

 باران بزند که خیست کند، این حجم سفتی و سخنی و بی انعطافی سمج را نرم کند و خیس نشوی...همانطور راهت را بگیری، نگاهت را نشانه بروی به چشمهای دیگران. به تاریکی لگد مال شده با چراغهای مصنوعی و شلیک کنی. تیرش درست بیاید بخورد به آشفتگی های خودت. نارشته هایت را بیشتر وا کند... تو سرسخت ایستاده باشی تا نمیدانم چه را ثابت کنی. عقربه مات مانده روی پنج. سرت را به دوار بیندازد، کاش ولت کنند همانجا، روی زمین ِخیس بنشینی و حرفهایت را بریزی روی کاغذ...و نشود، نشود، نشود...

 هزار بار نمیری. نامیرا تر از قبل...

و نیست!

***

دست توی جیبت کنی و ناداشته هایت را بشماری. بشماری و تمام نشود. از کافه تا خانه. از خانه تا کافه. از پنج بعد از ظهر تا پنج بعد از ظهر، که ازل را به ابد کوک میزند. همینطور بشماری...یکریز نشان بروی، شلیک کنی... نمیری. مدام...مدام!

کافه ای باید باشد

و نیست

و این "نیست"، هرزگی هایش را همیشه با من آغاز و تمام میکند، به پایداری این آونگ ِ لعنتی که تمام حرفش همین است: "پنج" ابلهانه ترین ِ ممکن است...

 

 

 

اسفند هشتاد و نه-همدان

 

 

+ مرواريد قادري