...رد چروکهای گوشه ی چشمش را میگیرم، پی شقیقه میروم. برجستگی رگها و بعد چشمهای به هم رفته، پشت ِ دود ِ غلیظ تهوع آور. به پانزده سال پیش فکر میکنم یا قبل تر. ردپای جوانی هنوز هست، که مرا به آن سالها هل میدهد یا شاید این فرتوتی ست، که دست میشود، حسرت را لابلای آشفتگی ذهنم میبرد. رخوت انگیز و ملس، مرا به کودکی میبرد. چیزی شبیه ِ بازی ِ نگاه و ذرات معلق زیر ظهر تابستان...رو به آسمان و چرت های تکه تکه...و میان پارگی این خواب های نرم، فکرهای خوب خوب...

آن روزهائی که روی بادکنک برایم با خودکار شکل های ابتدائی میکشید. شکل های همیشه تکراری. درخت و مداد و گل و بعد بادش میکرد. مبهوت به هیبت ِ پیدا شده ی این شکلها زل میزدم. به معجزه ی دست و دهانی که حالا، پیر و فرسوده، میتوانست تنها از "کاش....بودن" ها بگوید و بس...بی نشان ِ معجزه..سرد و یکنواخت...اوفتاده از آن آب و تاب ِقهرمان قصه ها بودن...

هر موقع آنجا میرفتیم، خیلی میماندیم. یک هفته، گاهی ده روز، گاهی بیشتر...یادم نیست این فراغت را از کجا می آوردیم. از صبح که میرفت اداره، همانجا، دم در می نشستم با گچ روی زمین و دیوار خط خطی میکردم، یا میان خرابه ها چیز پیدا میکردم تا ظهر که بیاید. با جیب های بادکنکی، و باز تکرار ِ دمیدن ِ پر از هیجان، میان ِ تهی ِ شکل های ساده ی ابتدائی...قول داده بود بعدها خودم را بکِشد، اما همیشه پشت ِ تحقق گیر کرد و هیچ موقع نشد که زل بزنم به هیبت ِ خودم، هر چند ساختگیِ، میان ِ تهی ِ از کودکی هایم تا حالا...

 

 

 

پ ن: قسمتی از داستان بلندی که این روزها مینویسم. یکجورهائی وعده ی چاپش را میدهم. امیدوارم پشت تحقق نماند...



+ مرواريد قادري