|
|
|
|
راوی همه ی این داستان ها حالا هزار سال است که "رفتن" را "آمده" و "امدن" را "رفته". بعد از این همه سال واژه بازی، به عجز صرف دو فعل ساده معلق می زند. بوی "اشتباه" میدهد. بوی "غلط کردن". آخر و عاقبتم را این بازی ِ جنون آلود، خاکستر کرد و مرا بی پایان، همینجا ول کرد به امان ِ چه میدانم چه. آنقدر نوشتم که خودم را تفهیم کنم به دیگران، لااقل به خودم. دریغ که نوشتن ذره ذره ام را جوید و به "تمام" برد که حالا از تمام ِ تعاریف دنیا بیزارم و از نفرت انگیزی ِ "سرگذشت" عُق میزنم. تمام ملاقات های دنیا را قربانی ملاقات خودم با خودم کردم و همه ی لحظه های شاید خوب را، به انتظار آن لحظه ی محتوم، به حزن بردم. دست و پا شکسته، واقعه ای مرا بلعید که "روایت" را از سرم برد...بعد از این همه سال به صرف دو فعل ساده، معلق میزنم. بوی "اشتباه" میدهم...بوی "غلط کردن"؛ با واژه با زندگی قمار کرده ام. پاک، باخته ام...باخته!
تیر نود- همدان
+
مرواريد قادري
|
|