|
|
|
|
به آن شعري كه هنوز بر انديشه ام نگذشته: نگاهم مي خزد آهسته راهِ خويش ميگيرد و در آن سوي اشك آلوده، بغضين پرده ي چشمم هواي كوچ ميگيرد ... نگاهم سركش و سيلي زنان بر پيكر اجسام مي افتد و ذهنم در پي اش آشفته بر دوار مي افتد ... تفكر را پر از ديوانگي؛ عاصي نگاهم را به خود وا ميگذارم چشم ِ من بر راه ِ دوري مانده امشب وعده ي آغاز ِ يك "شعر" ِ سراسر روشني شايد رداي يك تحقق را به تن پوشد ... من امشب چشم بر پيوسته رقص ِ دلفريب ِ واژگان دارم و اميدِ خطور ِ شعر نابي را به دل دارم و شوق ِ يك درخشش از حضور ِ ناب يك احساس روشن را به سر دارم ... من امشب چشم بر راهم به راهي مملو از تعبير ِ آگاهي و آزادي ... من امشب چشم بر راهم و اميد خطور ِ شعر نابي را به دل دارم ... بيست و دوم شهريور هشتاد و هشت پي نوشت: از اين پس با نام ِ كاملم مي نويسم.
فراموشی سیه فام و کبود آکنده از درد و ملالت سایه می اندازدم، امشب گذر خواهم نمود از سادگیها خوب دیدن ها گذر خواهم نمود از مهربانی ها ... من امشب عزم رفتن کرده ام آری! من امشب سر به پا رنگ عبور از خویش را دارم! ... به من بنگر سرشتم از عبور و دور بودن ها به من بنگر در این آشفته، غمگین واپسین دمها ... در این شهریور ِ غمگین ِ دل فرسا من امشب آب میگردم میان ِ داغی نسیان میان هیبت فقدان ... دو صد نفرین به خاموشی، فراموشی، گذر کردن، سفر کردن و خود را دست ِ تاریکی رها کردن ... من امشب سر به پا رنگ ِ عبور از خویش را دارم من امشب سر به پا رنگ ِ گریز از مهر را دارم ... به من بنگر تکانی ده دو دست ِ آشنایت را! به من بنگر نشانم ده حزین لبخند ِ خوبت را که تصویر ِ تو، جام ِ آب و آیینه و یک دل، فارغ از کینه ره آوردم به خویش ِ دیگرم باشد!
دهم شهریورماه هشتاد و هشت
زمین غلتیده در سرما فغان از هر طرف برپا درختان شاخها خشکان و قامت از پی بی رحمی طوفان چنان لرزان که هر لحظه شکستن را تداعی میکند آسان
صدای زوزه ی گرگان به جام ِ گوش میریزد و خواب از چشم میگیرد و شهر از بیم و نومیدی هزاران بار میمیرد ... زمین غلتیده در سرما و طوفان خشم آگین است و چشم مردمان ِ شهر از تشویش لبریز است و سرما آه این سرما چنان سوزانده مغز استخوان ِ آدمی کاو را به رخسارش دگر رنگ و نشان زنده گی را درنمی یابی ... تمام هیزمان از پیش سوزانده تمام خشک چوبان خیس از بوران دگر، امّید ِ گرما دادن خانه میان ذهنها مرده ... زمین غلتیده در سرما فغان از هر طرف برپا صدای زوزه ی گرگان صدای مرگ می آید و با تقدیر جنگیدن ز انسان بر نمی آید!
به من گو چاره اینک را به من گو راه رفتن را که من ماندن که من مردن که من تسلیم گشتن را نمیدانم به من گو راه ِ رفتن را که در کنج ِ اسارت مرده گی کردن نمیدانم به من گو راه ِ آزادی که من جز این دگر چیزی نمیخواهم
هفتم شهریور ماه هشتاد و هشت
این شعر فوق العاده را در ادامه ی مطلب بخوانید. اجرای این شعر را توسط دکتر علی صاحبی میتوانید از اینجا دانلود کنید. ادامه مطلب
+
مرواريد قادري
استاد عباس معروفی ِ عزیز در "حضور خلوت انس" در پاسخ به یکی از کامنتها از بلاگر ها دعوت کرده اند که شعر "عقاب"ِ استاد خانلری را در وبلاگهایشان بگذارند که به احتمال زیاد این دعوت در پستی جداگانه در سایت ایشان علنی تر خواهد شد. با پی گیری هایی که انجام شده است، قرار است همه ی بلاگر ها و از جمله خود استاد معروفی ِ عزیز روز پنجشنبه، پنجم شهریور ماه، شعر عقاب را در وبلاگهایشان بگذارند. لطفا شما هم به هر طریقی که میتوانید اطلاع رسانی کنید. --------------
عبور
گذر کن از من و بر خویش بگذارم!
میان غربتی مبهم مرا بر نقطه ی دوری ز خود بر خویش بگذارم!
مرا آنجا که رنگی از تو و بی مهری ات بر چهره ی سرد ِ زمانش نیست بگذارم و عزم رفتن از ایام تلخم کن مرا بگذار و قصد ِ کوچ از من کن مرا تنها رهایم کن رهایم کن ... دلم آن روز میخواهد که فارغ باشم از آن لحظه ی شوم "گریز ِ تو" دلم آن روز می خواهد که "رفتن" آمده باشد جهان آکنده از هجرت سرشک دیده ی عبرت ... دلم آن لحظه میخواهد که غوطه ور شوم در حسرت ِ بودن امید ِ آمدن-ماندن نه رفتن-نی سفر کردن نه از من از من ِ تنها گذر کردن ... مرا تنها رهایم کن و عزم ِ کوچ از من کن! گذر کن از من و چشم تَرم من خویش میدانم که با آشفتگی هایم چگونه انس میگیرم ... مرا تنها رهایم کن
یکم شهریور ماه هشتاد و هشت
برای او که می فهمدم (بخاطر همه ی خوبی هایش):
جهان را غرق در خود کن تمام واژه ها "تو" کن به من بسپار گفتن را
جهان را گوش آکنده ز آواز ِ حزین خود ز شور نغمه ی مهر و سرود آشنائی کن شنفتن، گوش کردن را و لذت بردن از این حزن شور انگیز مهر انگیز را بر من سپار و عزم رفتن کن به یک تنهائی مبهم به کنج انزوای من
تو بیدادی تو فریادی حضور لحظه ای نابی تو معنائی برای مهربانی ها تو مفهومی برای خوب بودن ها صداقت ها درستی ها تو از هر واژه بالاتر و از هر معنی و مفهوم والاتر
جهانم غرق در خود کن صدایم کن صدایم کن
مرا تسخیر یک آزادی مطلق مرا تسلیم ماندن زندگی کردن مرا مسخ رهائی کن صدایم کن صدایم کن
تولدت مبارک! میم. قاف-بیست و ششم مرداد ماه هشتاد و هشت
+
مرواريد قادري
صدای ضجه ی مردی میان ِ آسمان مانده و جای پنجه ی پر رنگ ِ خون فامش کرختی را ز شب برده هوا مسموم و آلوده نفس بالا نمی آید بجز آن مشت بر جا مانده بر شب هیچ تصویری دِگر، بر جا نمی ماند
صدای ضجه ی مردی میان ِ آسمان مانده و رنگ از چهره ی هر رعد سرکش آنچنان برده که بر گفتن نمی آید تداعی میکند آزادی و بودن و از چنگ تعلق ها رها گشتن و بر می آورد فریاد ِ ماندن زنده گی کردن و مشت خویش را بر آسمان کفتن
صدای ضجه ی مردی میان ِ آسمان مانده و ابر و ماه را زخمی میان آسمان ِ ژرف بنهاده خدا آنجاست وامانده!
جهان آکنده از ضجه جهان آکنده از مشت گره کرده خدا آنجاست وامانده...
بیست و دوم مرداد ماه هشتاد و هشت واژگان، سنگ شدند و فرو غلتیدند به سراشیبی کتمان، به عدم و تفکر خود را، به هلاکت زده است و هر آغاز-خطور رنگ بودن، ماندن را به خود باخته است
تو به من میگوئی که بگو شعر بگو! من در این قحطی حرف من در این فقر ِ بیان ... کاش میدانستم ... کاش می دانستم که حروفی که زما دزدیدند در کدامین نقطه از زبان دگران میگیرند! ... من چه گویم که سکوت پنجه ی شوم نهاده است به حلق ِ گفتن
آن کدامین شعر است فارغ از اندیشه، غرق در بحر سکوت بی حضور ِ واژه آمدن میگیرد؟!
برف، آرام آرام بر زمین می آید عابری مانده به ره "دستها می ساید" می شتابد که روَد می شتابد که به تندی ره خود پی گیرد "بر عبث می پاید" و درختان، خشکان جامه ی برف به تن شاخ، سوی ِ آسمان چشم بر این دشت ِ غم
و در آن سوترها تک درختی پیدا و کلاغی تنها غم بغل کرده و چشمش بر راه خودش آن اوج ِ بلند و درونش در چاه و در اندیشه ی آن کاشانه که فرو ریخت ز هم و دلش چرکین کرد پر نمودش از غم آن دگر تایش را سردی برف گرفت و چنین تنها شد غم، جهانش بگرفت و در این روز سپید ذره ای بود سیه و جهان آکنده از سپیدای سیه ... برف آرام آرام بر زمین می آید در دل ِ من اما درد و غم می بارد من چه تنها شده ام من چه تنهایم وای غم تنهائی و غربت بگرفته ست مرا این سیه فام ِ سپید چه حریصانه به آغوش کشیده ست مرا! میم. قاف یکم مرداد ماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت پ ن: هستم اما، نه با شعر...(اگر نام ِ اینها شعر باشد البته!) هرگز نمی توان گفت حرفی که از تو باشد! حرف از تو گفتنی است وصفت شنیدنی نیست من عاجزم ز گفتن من ناتوانم آری... من از زمین و خاکم تو زآسمان ِ آبی هر جای من که باشی جزئی ز آسمان بیش هرگز نبینی اما در آسمان که باشی عالم و هر چه در اوست جز ذره ای نبینی!
توصیف کن خودت را تسخیر کن جهان را تو یک حضور نابی تعریف کن خودت را سی ام تیرماه هشتاد و هشت میم. قاف پ ن: بعد از این، دوباره با سبک ِ پست های قبلی، برخواهم گشت... آسمان، سرخ و سیاه نا ندارد که به خون گریه کند ابر سنگین و تر است و در این بغض ِ عمیق نتواند که ز غم شکوه کند لاله ها غرقه به خون عقل در بند ِ جنون و سکوتی سنگین شهر را آکنده است...
شب فروریخته زلف به گریبان ِ جهان و ربوده ست ز ظلم ز ستم بند و عنان و زمین وامانده ست ز به خود چرخیدن بس که از بی شرمی بشنیدن، دیدن!
*** و من امروز در این ظلمت سرد چشم امید به جائی دارم که در آن نقطه ی هر چند بعید مردی از دور، پر از عشق و نوید سوی من می آید گ ا م برمیدارد... سوی ما می آید!
میم. قاف بیست و پنجم تیرماه هشتاد و هشت
شبی ظلمانی و ساکت به کامم زهر تلخ ِ درد می پاشد ز هر سو ضجه ای برپا ولی تقدیر بر هر جا، سکوتی موحش و بدرنگ می پاشد
تبر سر را ز هر سروی چه بی رحمانه می گیرد و انسان در چنین رنجی به هر لحظه هزاران بار میمیرد
نه کس را ذوق بودن، زندگی کردن نه حتی مرده ای را مردگی کردن
زمان، سیلی زنان، عاصی به آن تازان و سرکش اسب ِ خود میتازد و در ره می اندازد هر آنکس را که میخواهد نمیخواهد به زیر سم اسب وحشی اش بر خاک و خون اما ... نمیدانم – دگر چیزی نمیدانم
دگر از درد بیزارم و از ماندن گریزانم
دلم امید میخواهد هوای تازه میخواهد
دلم رفتن، سفر کردن و کوچ از خویش میخواهد! میم. قاف پانزدهم تیرماه یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت نخوانید و اگر خواندید...هیچ! تامل کنید... به من ها:
سایه کِش میآید دراز و بی قواره آرام و با حوصله بین دیوار های اتاق جابجا میشود ... ساعت یک بار دو بار سه بار ناله میکند و سایه همچنان بین دیوارها این سو و آن سو میرود آرام و بی قواره ...
به زاویه ای که رو به من است نزدیک و دور میشود و همانجا کنار پنجره ای که رو به پنجره ام باز است کوتاه می شود ... گوئی نشسته باشد و به شیشه ی جعبه ای که به شدت فریاد ها از آن خارج میشوند و از این زاویه ای که من ایستاده ام معلوم است که انگار قتلی جنگی یا دست کم حادثه ای مخوف در داستان فیلمش اتفاق افتاده باشد زل میزند ... نور غلیظ ِ آن جعبه ی لعنتی با آن صدای موحشش چشمم را به شدت می آزارد ... نه میشود خوابید نه کتاب خواند! (همین دو کار را که بیشتر ندارم!) تقلا میکنم بلند بلند میخوانم. واژه ها را از دهان تا گوش می پراکنم ... هنوز به سکون عادت نکرده دوباره بر میخیزد ... این سو و آن سو میرود کش دار و غلیظ ... ... صدای آن جعبه ی مسخره اش رو به هوار میگذارد ثانیه به ثانیه بیشتر تکان دهنده تر!
و صدای شلیکی در هوا می پیچد... میان پنجره ی او تا پنجره ی من نزدیک میشود رو به هوار میگذارد ثانیه به ثانیه تکان دهنده تر!
*** *** ***
سایه کش می آید گوئی از پنجره ی رو به من دور می شود و کوتاه ... کتاب در دست بین دیوار های اتاق پراکنده میشود ساعت یکبار دوبار سه بار میزند و سایه همچنان به این سو و آن سو میرود گاه از نظر محو ... به گمانم دراز کش کتاب میخواند ! واژه های کتاب را فریاد میکند... یکریز سرسام آور ... نه میشود خوابید نه نترسید! ... قهرمان فیلم فریاد میزند صدایش را بیشتر میکنم ... اما کوچه پر از فریاد میشود فریادی آکنده از خشم سایه صدایش اوج میگیرد واژه ها را با آن صدای کوبنده و خسته اش از پنجره ی اتاق لعنتی ِ نیمه روشنش به پنجره ام میفرستد : جهان فقط یک صدا میشود. صدائی که از دهان او خارج میشود و همه چیز را ساکت و کر میکند:
"با این همه، هیچکدام از اطمینان ها و یقینهایش به تار موی زنی نمی ارزید. او حتی مطمئن نبود که زنده است چون مثل یک مرده زندگی میکرد. باشد، من دست خالی مینمودم!اما از خودم مطمئن بودم. مطمئن از همه چیز. مطمئنتر از آنچه او بود، مطمئن از زندگیم و از این مرگی که فرا می رسید. بله تنها همین ها را داشتم ولی دست کم این حقیقت را به همان اندازه در اختیار داشتمکه آن مرا در اختیار داشت. من بر حق بودم، هنوز بر حقبر حق بودم! بودم. همیشه 1 "
***
پیر زن خرفتی با چراغ های نیمه روشن و خاموشش به این سو و آن سو میرود ... دلش آرام ندارد ... انگار ترسی از تنهائی یا چیزی دیگر موذیانه در آغوشش کشیده باشد ... به این سو و آن سو میرود آرام و بد لنگ میزند ... *** *** *** هنوز قهرمان فیلم ِ مسخره اش دارد تقلا میکند! نعش کش آورده اند... سایه ی اتاق ِ روبرو را دارند میبرند...
1: از "بیگانه" ی کامو
پی نوشت 1: خشم میشوم و از جهان میگذرم... این بازی ِ مسخره تا کجا؟ خدا میداند. خدا؟ میداند؟
هستم. همین دور و بر ها. هر روز هستم و میخوانمتان...
پی نوشت 2: اگر هنوز وبلاگم ایراد دارد خبرم کنید( گرچه حوصله ی تعویض جا و ویرایش و این حرفها را دیگر ندارم) من بر جای مانده از یک تاریخ ِ ناکام
اوفتاده در کنج و گوشه های تاریک ِ انزوای جهان ، تسخیر شده از یک اسارت گنگ و بی معنی ، سراسر هیچ شده سراپا یاس و نومیدی...
من آمده بودم پیش از همه ی آمدن ها و "نخواستن" آغاز کرده بودم، آنگاه که همه کورکورانه، خواستن بودند
بر خاک، خاکی که از آن ِ من است نظاره میکنم به سخره گرفتن ِ آمال و آرزوهایم... سقوط در پست ترین نقطه های حیوانی به قهقرا شتافتن ها استخوان یکدیگر به دندان کشیدن ها؛ رشته های جوانی را از هم گسیختن ها و انسان را به خاک و جنون کشیدن ها
من باخته ام پیش از آغاز نبرد همان موقع ِ رقم خوردن ویرانی ام به دست دیگران
من مرده ام پیش از تولد بی رستاخیز
مرگی که حاصلش عبرتی است که آیندگان نمیگیرند!
من نخواستن را آغاز کرده بودم انگاه که خدا هم "خواستن" بود...
این تقدیر من بود! پ ن: شاید بخاطر سه سالگی "لبه ی تیغ" (اگرچه مدتی حذفش کرده بودم) و چهار سالگی وبلاگ نویسی هایم! کجائی؟ نکند تو هم در را به روی خودت بسته ای، سر در بالش، هق هق میکنی؟
میدانم. تو هم سراپا بغضی، سراسر کین، درد، بهت... به روی دوش تو هم سنگینی میکند. وگرنه این باران از آسمان بی ابر ِ امروز معنی اش چه بود؟
تو که خدائی. وای به حال ما...
فعلا تعطیل است! !!!!!!!!!!!!!!! پ ن: امروز نشستم و تا می توانستم های های گریه کردم. با محکم ترین دلایلی که یک ایرانی، یک انسان، میتواند داشته باشد...
خواب دارد از هم می پاشدم! باز باید تسلیم شد تا صبح! تا اگر جائی گم و گورت نکرد، دوباره بیارد بیندازدت اینجا... ... دقیقا همینجای کار است که می لنگد:
گم و گور که میشوم در کابوسهائی که سراسر رنج است و غربت، که همه توست؛ هیچ! ، باز فردا صبح همینجائی هستم که هستم!
جهان دیواری بیش نیست و من متکی به آن نظاره گر سوئی دگرم! میان ژرف ترین ژرفای مخلوق ؛ انگار حد فاصل بودن و نبودن ؛ متکی به "نیست" ایستاده ام! من پشت به جهان و رو به بودن دارم!
+
مرواريد قادري
بعد از آن شب که خواب بودم و بر هستی ام تاختی ، به غارتم بردی و من ِ غفلت زده را معتاد بودنت ساختی! ؛ بیدار که شدم به هر جا شتافتم خود را نیافتم! ... مرده بودم؟ گم شده بودم؟ از تو شده بودم؟! نه! هیچ یک!
"خواب مرا بلعیده بود" و من امروز در این برزخ به انتظار یک شبیخون دیگرم!
خود را به بی کسی آویخته ام دیگر نشان از تعلق؛ از با دیگران بودن در من نیست. دیگر از وسوسه ی مهربان بودن؛ دوست داشتن اثری نیست اما هنوز ... گرچه بی اندازه ت ن ه ا یم و دست از زمین و زمان کشیده ام اما هنوز هم طعمه ی تیرهای سایه های مرتجع ام...
آن همه چشم؛ آن گرگ و میش های باران خورده پر از نگاههای محصور در قابهای خیس وامانده از عبور اضطراب مات به کورسوی خاموش؛
همه چشمان من اند...
چشمان دختران باز آمده از تفرقه تفرقه با خویشتن تفرقه با تاریخ که از تکرارشان سخت ناکام است!
آخرینشان من بودم!
که امروز در تو خطور کردم و قطره قطره قطره بر سپیدی کاغذ چکیدم
آن همه چشم پر از نگاه های محصور در قابهای خیس ماسیده بر انجماد چهره های ماتم زده ...
آخرینشان من بودم!
من به صورتگری ات حیرانم...
آن سوی ِ های و هوی کلاغهای بیمار و آسمان سرخ و سیاه دلتنگ و باد که به سردی ناگفتنی می وزد و ا س ت خ و ا ن میسوزاند و هوای زلال ِ زلال شبهای سرد ِ سرد ... آن سوی روزهایی که فرداهایشان سپید سپید است پر از زمستان ... آن سوی پنجره های خانه ی پدری که رو به خدا باز میشود رو به ا ب د ی ت ... صدای خفه ی گامهای پدر بر مرگ برف و سکوت دست نخورده ی کوچه ی همیشه نمور و بی آفتاب که گوشم را پر از پایان میکند؛ پایان انتظار؛ پایان دلهره های بی حد و وجودم را آکنده از قربت ... آن سوی این یلداهای همیشه بی مادربزرگ به پلک زدنی مملو از نفسهای چسبناک مادر و دستان آلوده اش به خ و ن ِ انار بی شک من چه دردمند ایستاده ام چه اندوهناک چه غریب ... آن سو ترها همه چیز بوی خ ا ک خواهد داشت! ...
پ ن: محفل آریائی تان طلائی...شادیهایتان یلدائی
تو آشفته ترین خوابی که به شبهای تاریخ زده ای و منسجم ترین واژه ای که به اذهان رسوخ کرده ای
تو اندوهی ترین قهقهه ای که شکوفا گشته ای؛
ژولیده ترین آبادی زمان و پرهیاهو ترین گنگ دورانی
تو...
تو قهرآلوده ترین صلح جهانی
و من فقط غرق شده در یک هجوم دو حرفی ام
مبهوت پراکندگی دو حرف ام که تاریخ؛ همیشه از تکرار آن مایوس خواهد ماند! من نا توان از "گریز از آمدن" و نا گزیر به رفتن بی اندازه- بی دلیل ابلهانه به آغاز همه ی نخواستن ها همه ی تکرار ها باید ها و اجبارها میلاد همه ی سر در گمی ها نا همگونی ها و تردید ها به پنجمین روز از سومین ماه خزان عشق می ورزم! تولدم مبارک! ---------------------------------------------------------------------------------------------------------- درد من گرچه از جنس دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که
پوستینشان و چین روی آستینشان درد میکند! "قیصر امین پور"
+
مرواريد قادري
گاه خودت را از دوشهایش بردار بگذار گامهای سبک بردارد... بگذار شاید این روزهای رخوت آلود سرشار از بی کسی را زود تر برود حال که محکوم به پیمودن است و وادار به تکرار؛ بگذار بال زنان برود بی تو! ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------- پ ن: امروز دانستم که دیگر دیدن دست نوشته هایم در
وبلاگ های دیگر؛ در صفحه های گوناگون؛ با
نام های مستعاری غیر از نام خودم؛ غیر از "میم.
قاف"؛ اندوهگینم نمیکند. برای
اندوهگین شدن چیزهای بزرگتری دارم!
+
مرواريد قادري
Normal
0
false
false
false
MicrosoftInternetExplorer4
/*
/*]]>*/
/* Style Definitions */
table.MsoNormalTable
{mso-style-name:"Table Normal";
mso-tstyle-rowband-size:0;
mso-tstyle-colband-size:0;
mso-style-noshow:yes;
mso-style-parent:"";
mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt;
mso-para-margin:0in;
mso-para-margin-bottom:.0001pt;
mso-pagination:widow-orphan;
font-size:10.0pt;
font-family:"Times New Roman";
mso-ansi-language:#0400;
mso-fareast-language:#0400;
mso-bidi-language:#0400;}
آن سوترها "هیچ" بی معناست و شب به پلک زدنی کوتاه و گذرا ... آن جا بی شک تکیه گاهیست که در میان ِ این همه وابسته به خاک پرواز میداند...
آن جا که توئی تنها نقطه ی هستیاست که به انتظار ِ زمین برای حضور ِ پاکی و صداقت ِ محض پاسخ میگوید... Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4 /* /*]]>*/ /* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0in 5.4pt 0in 5.4pt; mso-para-margin:0in; mso-para-margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:10.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-ansi-language:#0400; mso-fareast-language:#0400; mso-bidi-language:#0400;} پ ن: "بار ِ دیگر؛ چند ماهی برای سامان دادن به آشفتگی هائی به تنهائیِ خود کوچ میکنم . باز خواهم گشت."
+
مرواريد قادري
خواب شدم و سرآسیمه به
شبهایت زدم افسوس آنقدر بی خواب
شدی که از بام دلت
پریدم و رفتم دود شدم؛ به آغوش ابر
رسیدم و باز باریدن
گرفتم روی شانه های بی
قید تو بر آغاز هراس بر شروع کوچ
کلاغها بر پایکوبی خزان برگ شدم و رقصان ؛ سرخوش فرو ریختم آنگاه که روزها به کم طاقتی لبخند تو بودند میلاد ِ تو آغاز ِ تمام سردیهای
استخوان سوزِ
آغاز شکفتن خزان است آغاز اندوه ِ
برگ آغاز ویرانی ام آغازِ درد و من ناشیانه هر سال بهار می شدم و آمدن می گرفتم! برای من ماه ناب ترین چیز
دنیاست! اما بارها و بار
ها با خود اندیشیده ام که اگر زمین هزاران
بار تند تر
بچرخد وشب هزاران بار
بیشتر تکرار شود و حضور ماه
هزار برابر شود... ماه هم تکراری
می شود آری ... بار
ها و بارها با خود این را اندیشیده ام و دانسته ام که اما تکرار تو بی معناست...
+
مرواريد قادري
دور تر ها من آبی آسمان بودم آزاد و عمیق بی درد و وسیع و امروز فقط یک فریب خورده ی ماتم یک درد نگفتنی یک خط خوردگی سیاه که تکرار می شود زیر ضربه های نا جوانمردانه ی قلم تیره رنگ تو نا معلوم نا خوانا یک واژه که دارد به خود می پیچد از دردِ دور افتادگی و "ا ن ف ص ا ل" حرفهایش امروز فقط یک مشت در هم رفتگی ام یک عالمه خالی از اینجا تا عمق آسمان آه ... جمله ام بی "من" شده است جای من خالیِ خالیست!
+
مرواريد قادري
اینجا که خورشید
طلوع کردن نمی داند و موجها بی خروشند اینجا که نقاب به صورتهای چراغ بدست میروند و دور میشوند و محو؛ لاله خون
می گرید و دستها رو به آسمان خشکیده اند / اینجا که شاخه های گندم طلا نشده می شکنند ؛ سایه های تکیده می آیند و میروند. بی بیان بی هدف ساکت و خام / اینجا که دل ها بی تپشند و شبها پر کابوس؛ منجمدان ناكامي را تنفس میکنند و شهر پر شده است از عدم؛ از خالی و تهی / آسمان خشمگینانه تازیانه می زند و ابر ها بی رحمانه نمی بارند دل ها تنگند و لبها خشکیده ی بیان دیوار ها هجوم می آورند و سکون شلاق میزند / اینجا که مردمان لبریزند از پست تر از روزمرگی؛ ضجه های خاموش دارد نگاه خدا را خوابزده میکند / آه... / درختان هم میوه ی نفرت میدهند / آری / اینجا بهار رغبت آمدن ندارد |
|